سيد محمد دامادى

40

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

- كمر خود را محكم بربست و عمودى بر دست گرفت و از قلعه فرود آمد و با عمود ضربتى بر يهودى زد و او را كشت . و چون از اين كار بپرداخت به دژ بازگشت ، به حسّان گفت : پايين برو و او را خلع لباس كن . چه او مرد است و من نبايد چنين كنم . حسّان گفت : اى دختر عبد المطّلب مرا به لباس وى نيازى نيست . و پيامبر و يارانش - همچنان در بيم و دشوارى به سر مىبردند زيرا دشمن برايشان برترى محسوس داشت و پست و بلند اطراف آنها را در حصار گرفته بود . نعيم بن مسعود به نزد پيامبر آمد و گفت : اى رسول خدا من مسلمانم ولى قبيلهء من نمىدانند ، آنچه مىخواهى به من فرمان ده . رسول خدا فرمود : « تو تنها فردى از ما در ميان اينانى تا بدانجا كه مىتوانى ميان افراد قبيله ، تفرقه انداز - چه جنگ چيزى جز حيله نيست . » نعيم بن مسعود كه به روزگار جاهليّت رايزن بنى قريظه بود - به نزد آنها رفت و گفت : اى بنى قريظه : شما به محبّت من نسبت به خويش و خصوصيّتى را كه ميان ما هست - وقوف داريد . گفتند : راست مىگويى و به تو بدگمانى نداريم . نعيم گفت : غطفان و قريش - از وضعى ديگر برخوردارند - چه اين شهر از آن شما است و اموال و زنان و فرزندانتان در آنند و شما نمىتوانيد به جايى ديگر كوچ كنيد قريش و غطفان كه به جنگ محمّد و يارانش آمده‌اند و شما از ايشان پشتيبانى كرده‌ايد - شهر و اموال و زنانشان در جايى ديگر است و در وضعيّت شما نيستند و هرگاه فرصتى بيابند - از آن بهره مىبرند - و گرنه به شهر و ديار خويش باز خواهند گشت و شما را به اين مرد ( محمّد ) در شهرتان تنها خواهند گذارد و در اين صورت ، شما توان برابرى با او را نخواهيد داشت . با قريش در نبرد همراهى مكنيد مگر اين كه تنى چند از بزرگان ايشان را بگروگان نزد خويش نگاهداريد كه مطمئن باشيد تا آخرين نفس با محمّد خواهند جنگيد گفتند : نيكورايى زدى . از نزد آنها بدر آمد و به قريش پيوست و به أبو سفيان و اطرافيانش گفت : شما دوستى مرا نسبت به خويش و جدايى ميان من و محمّد را مىدانيد . من وظيفهء خويش دانستم كه خبرى را كه دارم به شما اطلّاع دهم و اندرزى بدهم و موضوع خبر را پوشيده داريد . گفتند : چنين خواهيم كرد .